شعر، فریاد، رهایی | بلاگ

شعر، فریاد، رهایی

ساخت وبلاگ
مانده است روی برف، دو تا جای پای ژرف
مردی بزرگ رفته از این راه بس شگرف
در هر قدم امید در پی او می دویده است
عمرش شده تمام به پای بهار صرف
دردی درون سینه او می تپیده است
 مظروف طعنه می زده هی از درون به ظرف
آنقدر سخت بوده که گام از زمین کند،
که مرد گم شده به تمامی درون برف
راه است و رد پای کسی، مرد آنچنان
که بغض کرد و رفت، نیامد ولی به حرف

#مهدی_مرسلی

شعر، فریاد، رهایی...
ما را در سایت شعر، فریاد، رهایی دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 20:38

آخر چه فکر می کنی اکنون که با منی
یک مرد خسته با لب و دندان آهنی
می دانم از نگاه من خسته خسته ای
با این وجود بازهم لبخند می زنی

مهدی مرسلی


برچسب‌ها: شعرکوتاه, خسته, آهنی, مهدی مرسلی, م
+ نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ و ساعت 10:34 |
شعر، فریاد، رهایی...
ما را در سایت شعر، فریاد، رهایی دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 18 تاريخ : شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:55

سر کوچه ها دار بود و درختتو خونه، تو و چادر و بند رختخیابون پر از سیم و تیر و چراغرو هر تیر زیبایی یک کلاغتو بودی من و رفتن و خستگیغم و درد و داغو نباید بگیحالا هی تو رو می‌کنم جستجوتو آینه، تو کوچه، توی آب جومی خوام هی بگم بی تو آرومم و . . .ندارم غم و غصه و ماتم و . . .ولی لعنتی چشم من خیسه خبیه بارم بیا خونه، تنها یه رببذار تا چشاتو تماشا کنمهمه درد و رنجامو حاشا کنمبذار هی بمیرم واست زنده شمبذار باز تو بازیت بازنده شمتموم شد، همین بود، هر چی که بودمن و قصه تو، یکی بود که بودیکی بود و رفت و من و چشم خیسکسی که کمی بود و امروز نیسدیگه هیچ حسی ندارم بهتیه جور بدی بی خیالم بهتبرو، زیر بارون نمو شعر، فریاد، رهایی...ادامه مطلب
ما را در سایت شعر، فریاد، رهایی دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:55

ناز کن باچشم مستت تا بمانم پیش تو

یا بمیرم پای عشقم یا بمانم پیش تو

با بلیطی توی دستم، مانده ام در ایستگاه

تا قطار مرگ رد شد، جا بمانم پیش تو

محرمی می خواهم و فرصت برای یک گناه

تا گریزم از همه تنها بمانم پیش تو

بد شدن کاری ندارد، مستی و پیمانه و

هر چه گفتی بشکنم، رسوا بمانم پیش تو

از تو می گویم، بدانی در خیالم هستی و

صبح شاعر می شوم، شب را بمانم پیش تو

"مهدی مرسلی"

شعر، فریاد، رهایی...
ما را در سایت شعر، فریاد، رهایی دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 16 تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 18:19

 چگونه با تو بگویم قمار یعنی چه

کسی که باخت خودش را دوبار یعنی چه

کناره جاده تقدیر من قدم نزدی

که حس کنی که دل بی قرار یعنی چه

غروبها تو نبودی که سایه ها بروند

و حس کنی که غم انتظار یعنی چه

دچار تنگ خودش بود، ماهی دل من

شکست تا که بفهمد دچار یعنی چه

برای لمس نبود تو زار می زنم و

نگفته ام به کسی حال زار یعنی چه

"مهدی مرسلی"

شعر، فریاد، رهایی...
ما را در سایت شعر، فریاد، رهایی دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 18:19

در خیالم آهوان چشم تو مستند

گرچه پای آرزوهای مرا بستند

نی نی چشمان تو زیبا

گویی از تکرار بی تاریخ می ترسند

گوش کن، آهسته می گویم

آهوانت . . . آه . . . ه می رقصند.

"مهدی مرسلی"

شعر، فریاد، رهایی...
ما را در سایت شعر، فریاد، رهایی دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 20 تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 18:18

شبی تنها و غمگین است، نه تسکینی، نه شلاقی کسی با من نمی موید، نه از دوری، نه مشتاقی غم از حدش گذر کرده و شادی مانده در زنجیر کجایی، خواجه شیراز، کجا ماند آن می باقی شده از دست کار ما، شکسته کشتی باده ادرکاساً و ناولها، الا یا ایها الساقی "مهدی مرسلی" شعر، فریاد، رهایی...ادامه مطلب
ما را در سایت شعر، فریاد، رهایی دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 16 تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 18:18

صندوق رفاه هی مرا داد فشار اقساط مرا نداده‌ای، زود بیار هر روز پیامکی فرستاد خفن تا طاق نمود طاقت این من زار با او بنوشتم آه صندوق گلم قربان ادا و نازت و چشم خمار من قرض نمودم و نمودم تحصیل تا بیش شود مواجبم مگر در سر کار اکنون که گرفته‌ام به دستم مدرک خوشحال نموده‌ام همه ایل و تبار آورده‌ام و نهادمش بر کوزه حتما تو شنیده ای حدیثش، بسیار امروز شده زمان پس دادن قسط آه . . . این کف دست من، بکن در انظار دولت بدهد به من حقوقی اندک اندک تر از آن قسط که ناید به شمار وام استده ام من از هزاران چون تو هر یک بنهاده بر گلویم مسمار زن گفته که باز عیدمان نزدیک است باید شعر، فریاد، رهایی...ادامه مطلب
ما را در سایت شعر، فریاد، رهایی دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 22 تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 18:18

گفت می گن که قلبت از سنگه، سنگ سختی که خیلی شفافه گفت شبها تو بهت و تنهایی، تا دم صبح با تو علافه شاعر عشقای قدیمی شده، غزلاش دست به دست می چرخن جاهلای قدیم و بد مستا همنشینش شدن توی کافه اشک می ریزه و همه غزلاش، آخرش ختم میشه با اسمت مست چشماته و تو دلتنگی، دم می گیره با چای و نسکافه راهها رو تمومشو رفته، چشمه ی چشمهاش خشکیده همه کاراشو کرده و حالا، شعر می گه، ترانه می بافه مست می چرخه و واسه مردم، قصه چشم مستتو می گه گفته چشمات مال هر کس شد،رنگ چشمات وقف اوقافه شب آخر که دیدمش زل زد، توی چشمای عکس غمگینت گفت رفتی ولی عزیز دلم، رفتنت در حق من اجحافه "مهدی شعر، فریاد، رهایی...ادامه مطلب
ما را در سایت شعر، فریاد، رهایی دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 16 تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 18:18