پیمان
پیمان بگشای لب از لب باز، این بلبل دل‌خون راآهسته به گوشش خوان، راز دل مجنون راوقتی که خوش و شادی، از باده خون رنگییک جرعه به خاکت ریز، از یاد نبر خون راتنهای خیابانی، مجموعه ویرانی، ای یار دبستانیبرخیز و به پایان کار بر، افسانه و افسون راما مردم دل‌خون را صد بار شکستند ویک بار بیا بشکن، کاخِ خزفِ د...
دچار
کجا رود شب تلخ به خود دچار شدهشبی که روی سکوت خودش هوار شدهکدام تابش غمگین به خود بتاباند،مگر که زنده کند روح داغدار شدههجوم تلخ غمش را چگونه فرسایدکسی که مرده و بر خویش سوگوار شدهکجا رود تن چشمه؟ کدام جوی حقیر
روز کارگر
بار سنگدست خشتپا ستون ترک ترک فرسودهکمر چون چفته های مو دو تا از بارکف پا مثل قلب عاشقان خونیننگاه از عاطفه سرشارولی غمگین و محنت بارپدر در بغضهای خیس و خون آلود من دیگر نمیگنجدپدر در دستهایش بوسه زاری نیک می بایدنه این دستان چون خشتی که چاک خستگی دارد.آهش را پشت دود سیگار بیرون میدهدبی صدا، پنهانچن...
نوازش
دریاچه قو راآرام می زد با پیانو راوی مشهوردر دستهایت دست دیگر بود و پاهایتهمراه پاهایش تمام صحنه را طی کرد...بی خواب شد یک شاعر مغروردر نیمه راه خواب خود ناگه پرید از جا...در بهت این صبح سکوت آلودمردان همه خوابند و خواب مردگان بیدارراوی کنار نعش خود فواره می بیندشاعر کنار بسترش دریاچه دیواربا چشم غم...
راه بی برگشت
راه میافتمبی آنکه بدانم به کجاو کسی بداندپای در راه میگذارمپیادهدوست دارم هیچ کس نداند کجا میرومپای در کوه میگذارمخلوت نیستپیش میرومخلوت تر میشودپیشتر میرومخلوت استبالاتراز قله عبور میکنمدرخ
نان و سیب
در دستهای خسته من بوی نان و سیبدستان گرم تو تا ته درون جیبدستان خسته من لرز میکنند ...اخراج از بهشت و تقلای بی نصیب دستان نرم و سفید تو بوسه زاردستان زبر و پینهدار من اما کمی نجیبشب تیغ دستهام خراش
تخت نرد
دو زوج پیر در استیج بار می رقصندبه ناز و عشوه و اندوه و گاه با ترفندو تخت نرد من و تو کنار یک تخت و هزار راه که بسته است با دو تا هرچندمن و تو تنگ کنار همیم و در بازیتو شاه مهره دل را نموده ای در بنددو چشم من به لبانت، به رقص آوازتو خیز نرم خیال از دو برگ شاه پسندنگاه مضطرب تو به چرخش تاس و شبی که ک...
جای پا
مانده است روی برف، دو تا جای پای ژرفمردی بزرگ رفته از این راه بس شگرفدر هر قدم امید در پی او می دویده استعمرش شده تمام به پای بهار صرفدردی درون سینه او می تپیده است مظروف طعنه می زده هی از درون به ظرفآنقدر سخت بوده که گام از زمین کند،که مرد گم شده به تمامی درون برفراه است و رد پای کسی، مرد آنچنانکه ...
شعر کوتاه
آخر چه فکر می کنی اکنون که با منییک مرد خسته با لب و دندان آهنیمی دانم از نگاه من خسته خسته ایبا این وجود بازهم لبخند می زنی مهدی مرسلی برچسبها: شعرکوتاه, خسته, آهنی, مهدی مرسلی, م+ نوشته شده توسط م.سهیل (مهدی مرسلی) در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ و ساعت 10:34 |
نرو لعنتی
سر کوچه ها دار بود و درختتو خونه، تو و چادر و بند رختخیابون پر از سیم و تیر و چراغرو هر تیر زیبایی یک کلاغتو بودی من و رفتن و خستگیغم و درد و داغو نباید بگیحالا هی تو رو میکنم جستجوتو آینه، تو کوچه، توی آب جومی خوام هی بگم بی تو آرومم و . . .ندارم غم و غصه و ماتم و . . .ولی لعنتی چشم من خیسه خبیه با...
پیش تو
ناز کن باچشم مستت تا بمانم پیش تو یا بمیرم پای عشقم یا بمانم پیش تو با بلیطی توی دستم، مانده ام در ایستگاه تا قطار مرگ رد شد، جا بمانم پیش تو محرمی می خواهم و فرصت برای یک گناه تا گریزم از همه تنها بمانم پیش تو بد شدن کاری ندارد، مستی و پیمانه و هر چه گفتی بشکنم، رسوا بمانم پیش تو از تو می گویم، بدا...
یه نیمه شعر ناقص و سرسری
چگونه با تو بگویم قمار یعنی چه کسی که باخت خودش را دوبار یعنی چه کناره جاده تقدیر من قدم نزدی که حس کنی که دل بی قرار یعنی چه غروبها تو نبودی که سایه ها بروند و حس کنی که غم انتظار یعنی چه دچار تنگ خودش بود، ماهی دل من شکست تا که بفهمد دچار یعنی چه برای لمس نبود تو زار می زنم و نگفته ام به کسی حال ز...
آهو
در خیالم آهوان چشم تو مستند گرچه پای آرزوهای مرا بستند نی نی چشمان تو زیبا گویی از تکرار بی تاریخ می ترسند گوش کن، آهسته می گویم آهوانت . . . آه . . . ه می رقصند. "مهدی مرسلی"
رفاهی نامه
صندوق رفاه هی مرا داد فشار اقساط مرا ندادهای، زود بیار هر روز پیامکی فرستاد خفن تا طاق نمود طاقت این من زار با او بنوشتم آه صندوق گلم قربان ادا و نازت و چشم خمار من قرض نمودم و نمودم تحصیل تا بیش شود مواجبم مگر در سر کار اکنون که گرفتهام به دستم مدرک خوشحال نمودهام همه ایل و تبار آوردهام و نهادمش بر...